هیکل غم
شعر از :محمد یونس  عثمانی شعر از :محمد یونس عثمانی

 

وقتی که به آینۀ "من" خود نگاه میکنم

ودر آن

خشت های غم سرشت تنم را می بینم

باورم میآید

که اول زمن هیکل غم  می تراشیده اند

که به اشتباه نام "انسان"برآن نهاده اند

شاید به آن سبب

کرگسان غم پرست مغاره نشین

در خرابه های متروک کالبدم

آشیانه کرده اند 

 

وجودم میدان جنگ است

و در آن

خیل کرگسان پلید

که لایه های طرب خیز احساس ام را

نابود کرده اند

برسر لاشه های  آن پیوسته می جنگند

 

وای به حال پرستوهای  خوشی من

که بال های  آتشین  شان

در دوزخ دل سوخته است

شیشه های  شیون شان

در گلوی فریاد زمان  شکسته است

و عقیق  مهره های خون شان

بر رشته های حمایل  اشکم

آویخته است

که کرگس دختران  سیه پوش

دوست دارند

آن را ،در جنازۀ قربانیان خود

به گردن آویزن

 

وای به حال من

تمام خشت های  وجودم

زغم سرشته  است.


October 19th, 2010


  برداشت و بازنویسی درونمایه این تارنما در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید.
 
شعر،ادب و عرفان